تبليغاتX
دختر مشکی

سال نو مبارك

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 10:37 توسط سلما |



لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
......های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 11:33 توسط سلما |



زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم
و ز باران، كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر، ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم
سخن از عشق، خود به خود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم
قلم زندگي به دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم
سالكم قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم

+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:34 توسط سلما |


اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همین باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه, تویی
عشق من, آن شبح شاد شبانگاه تویی

+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 14:19 توسط سلما |

اندازه سالهاي عمرم قد آرزوهايي كه براي تو دارم تو را من مي خواهم ديوانه وار تو را مي خواهم مثل سايه در كنارم اگر تو باشي چراغ خانه ام، ديگر آرزويي ندارم به تو محتاجم اي تنها نيازم اگر كمكم نيايي تمام زندگي ام را مي بازم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 15:40 توسط سلما |

گفتی عاشقمی.... ٬ می گفتم دوستت دارم..... گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم.... ٬ گفتم من فقط ناراحت می شم..... گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم.... ٬ گفتم من اتفاقا به خیلی ها فکر می کنم!.... گفتی تا ابد توو قلب منی.... ٬ گفتم فعلا توو قلبم جا داری..... گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم.... ٬ گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم. .... گفتی … گفتم … حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟.......... نه! فرق من اینه که تو دروغ می گفتی و من راست می گفت

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 11:10 توسط سلما |

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم
در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم
کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم
غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم
غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم
به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 11:3 توسط سلما |

ظهر یک روز سردزمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند :

امیلی عزیز
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا

امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او را
ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و اوعجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند . در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفتتند خانم ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام .
مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه دادند . همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید ...
آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید ...
وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آوردو روی شانه های زن انداخت . مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد .

وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد .

امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا ...
.....................

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 14:8 توسط سلما |

+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 17:1 توسط سلما |


گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت .

گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست الا زیبایی ...
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 23:42 توسط سلما |


7fc5858cbe

تقدیم به اسیر

حس نتوانستن یا بهتر بگویم این توهم خیلی از ما را از کاری که می توانیم بکنیم (یا می توانستیم) باز داشته است.

از قول یکی از حکیمان همین عصر قضیه ی جالبی را برایت نقل می کنم:

می گوید: توی یه سیرک یه تربیت کننده فیل دیدم که یه فیل رو تنها با یه طناب نه چندان کلفت بسته بود. من با خودم گفتم چرا یه همچین جانور بزرگی این طناب رو پاره نمی کنه و خودش رو آزاد نمی کنه.

آخرش به اون تربیت کننده گفتم: مگه این فیل نمی خواد آزاد باشه؟

گفت: بله!

گفتم: یه فیل مثل این نمی تونه این طناب رو پاره کنه؟

گفت: به راحتی!

گفتم پس چرا این طناب رو پاره نمی کنه؟

گفت: خیلی ساده است…

وقتی این فیل کوچک بوده این طناب رو به پاش بستن. اون وقت سعی کرده این طناب رو پاره کنه اما چون قدرتش رو نداشته نتونسته.

این حس نتوانستن برای همیشه توی وجود این فیل مونده.

حتی الان هم که قدرتش رو داره هنوز فکر می کنه که نمی تونه!

برای همین هم سعی نمی کنه

برای همین هم نمی تونه!

به همین سادگی!!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 15:8 توسط سلما |


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:36 توسط سلما |

 

 

کودک زمزمه کرد:<<خدایا !با من حرف بزن>>.
و یک چکاوک در مزرعه نغمه سر داد .
کودک نشنید.
او فریاد کشید: :<<خدایا !با من حرف بزن>>.
صدای آسمان غرومبه آمد.
اما کودک گوش نکرد.او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
<<خدایا بگذار تو را ببینم>>.
ستاره ای درخشید.اما کودک ندید.
او فریاد کشید :<<خدایا!معجزه کن>>.
نوزادی چشم به جهان گشود.اما کودک نفهمید.
او از سر نا امیدی گریه سر داد :
<<خدایا!به من دست بزن.بگذار بدانم کجایی>>.
خدا پایین آمد و بر سر کودک دستی کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ در نیافت و از آنجا دور شد

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:54 توسط سلما |

 

 

از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟ " و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:

از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان MBA است) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.

از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...

ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم فاحشه بشوم "

شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده . " خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... (معلومه که نمي داني) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است. اين را مامان گفت. تا پارسال دلم ميخواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست . ... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . همه شان مرد هستند.براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند. تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:1 توسط سلما |

 

 

 

من از خود دلگيرم

و از حرفها و دلتنگي هايم

و از بي قراري هاي هميشگي

از اين حرفهاي تكراري كه نه

من از حرفهاي تازه ، دلگيرم

نمي دانم كه ذهن من چرا اينگونه تنها است

كه انگار عالمي دارد

و ديگر حرفهاي كهنه هم تازه مي گردند

و بيزارم

نه از دنياي رنگارنگ انسانها

كه از دنياي يكرنگ نفسهايم

و از ثانيه هاي يكسان گذشتن ها

كه دلتنگم

زِ هجرت نه

من از رسيدن هاي دير هنگام ، دلتنگم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:36 توسط سلما |

تنهایی من  

  پاکترین وباوفا  ترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام.

تنهایی من

 با شادیهای من شاد میشودو با غمهای من غمگین.

تنهایی من

هیچ وقتمرا تنها نگذاشته است.

من هرگز تنها نبودهام چون همیشه تنهایی من در کنارم بوده است.

در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی ندارد.

تنهایی من

به آسانیبدست نیامده است وبه آسانی هم از من جدا نمیشود.

تنهایی من

 از انتهاییک کوچه مه گرفته و غمگین با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمدهاست.

تنهایی من

 با تمامچیزهایی که در خود دارد مرا تنها نمیگذارد.

در تنهایی من

,غم,اندوه ,عشق شادی ,خاطرات من جای گرفته است.

در تنهایی من

 همیشهمیتوان صدای موسیقی را شنید.

در تنهایی من

 همیشه فیلمی برای دیدن وجود دارد.

در تنهایی من

همیشهکتابی برای خواندن هست.

در تنهایی من

 اشکهمچون مرواریدی میدرخشد.

من تنهایی خود رادوست دارم.

چون با وفاترین یاریاست که در تمام زندگی پیدا کرده ام.......

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 23:0 توسط سلما |

ايكاش در چشم هايت ترديد را ديده بودم


يا از همان روز اول از عشق ترسيده بودم


ايكاش آن شب كه رفتم از آسمان گل بچينم


جاي گل رز برايت پروانگي چيده بودم


گل را به دست تو دادم حتي نگاهم نكردي


آن شب نمي داني اما تا صبح لرزيده بودم

 
آن شب تو با خود نگفتي كه بر سرمن چه آمد

 
با خود نگفتي ز دستت من باز رنجيده بودم


انگار پي برده بودي ديوانه ات گشته ام من


تو عاشق من نبودي و دير فهميده بودم


از آن شب سرد پاييز كه چشم من به تو افتاد


گفتم ايكاش شب ها هر گر نخوابيده بودم


از كوچه كه مي گذشتيم حتي نگاهم نكردي


چشمت پي ديگري بود اين را نفهميده بودم


آن شب من و اشك و مهتاب تا صبح با هم نشستيم


ايكاش يك خواب بد بود چيزي من ديده بودم


تو اهل آن دوردستي من يك اسير زميني

 
عشق زمين و افق را ايكاش سنجيده بودم


بي تو چه شبها كه تا صبح در حسرت با تو بودن


اندوه ويرانيت را تنها پرستيده بودم


وقتي صدا كردي از دور با عشوه اي نادرت را

 
آن لهجه نقره اي را ايكاش نشنيده بودم


انگار تقصير من بود حق با تو و آسمان است


وقتي كه تو مي گذشتي از دور خنديده بودم


اما به پروانه سوگند تنها گناهم همين ست


جاي تو بودم اگر من صد بار بخشيده بودم

 
بايد برايت دعا كرد آباد باشي و سرسبز


ايكاش هرگز نبيني چيزي كه من ديده بودم


اندوه بي اعتناي چه يادگار عجيبي ست


اما چه شب ها كه آن را از عشق بوسيده بودم


حالا بدان تو كه رفتي در حسرت بازگشت


يك آسمان اشك آن شب در كوچه پايشده بودم


هر گز پشيمان نگشتم از انتخاب تو هرگز


رفتي كه شايد بدانم بيهوده رنجيده بودم


حالا تو را به شقايق ديگر بيا كوچ كافيست


جاي تو بودم اگر من اين بار بخشيده بودم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:21 توسط سلما |

در تمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

تنها به تو می اندیشم

به تو که احساس مرا نادیده نخواهی گرفت و مرا قبل از آنکه در مرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد، عشق مرا خواهی ستود و در باغ کوچک قلبم ؛ گل امید خواهی کاشت.

تنها چیزی که برایم ارزشمند است تو هستی،


تویی که نمی توانم حتی درخیالم به بی تو بودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکر کنم،

نمی دانم تا کی باید صبر کنم اما دوباره صبر می کنم چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیر از صبر کردن و تسلی یافتن با خاطرات زیبایت چاره ای ندارم،

نبودنت قلبم را سخت می فشارد

اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

یا تو خواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 20:27 توسط سلما |

 

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

کاش مرغ نفست با من بود

کاش با من بودی و می گفتی

که این قصه همه در فکرم بود

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

کاش چشمانم میدید روزی را

که دستانت محرم دردم بود

سیل اشکی گرفت چشمم را

این ها همه قصه ی عشقم بود

بی تو حتی در اوج خنده هام

بر لب خشکیده ام ماتم بود

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

این ذکر همه در فکرم بود

این ای کاشها همه در فکرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

کاش لحظه ای با من می بودی

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

آن شادی را ندیدم هرگز من

آن شادی همه در فکرم بود

تجربه ی بی مهری مرگ من است

این گفته کلام آخر بود

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

که همه دردم در رازت بود

کاش میگفتی حرف دلت را

ولی این حرف دل صدای نازت بود

این نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاری غم و غصه ی من

صدای دلنواز سازت بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:51 توسط سلما |

 

 دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 14:22 توسط سلما |

 

 

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:47 توسط سلما |

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

 

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:11 توسط سلما |

 

بهشت یا جهنم ؟ شما انتخاب کنید…

بهشت یا چهنم ؟

بهشت یا چهنم ؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:2 توسط سلما |

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:13 توسط سلما |

 

 
  مویه دل تنگی

 

خورشید که رو به غروب می‌نهد
و شب نرم نرم به خلوت من پا می گذارد
و من ستاره باران خدا را ‌می‌بینم
آن گاه بیشتر درد نبودن تو ر احساس می‌کنم
دلتنگ می‌شوم؛
دلتنگِ:
            
   لبخند شیرین تو
               حضور آرام تو در کنار من
              
رقص گیسوانت در سر انگشتانم
              
نوازش دستان مهربان وگرمت
              
فروغ چشمان معصومت
و وقتی که دل تنگ تو می‌شوم
ماه نیز بی فروغ است
و هزار زمستان در دل دارم
و جز یاد تو در شب‌های بی فروغ
هیچ روشنی ندارم
من می‌مانم
و دلی پر از درد
و سفره‌ای از عشق و غزل
خیال روی تو
که چون خورشید
تا صبح می‌درخشد
اگر نصیب من دستانت نیست
در خیال خود
شمع آرزوهایم را
با جرقه اشک روشن می‌کنم
و در اقیانوس ژرف خیال
دستان ظریف و مهربانت را
هزاران بوسه می‌زنم
و ناز نگاهت را
با نیاز دلم  پیوند می‌زنم
و با تو و یاد شیرین تو
سوار بر زورق اندیشه
تا فراسوی دشت آرزوها
تا آسمان آبی عشق
پرمی‌کشم و سفر می‌کنم
و تو را می‌خوانم
با غزل‌واره‌های خاموش دلم
و در سکوت
تا بلندای وجود
فریاد می‌زنم که
تا ابد دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:36 توسط سلما |