تبليغاتX
دختر مشکی

 

 

از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟ " و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:

از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان MBA است) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.

از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...

ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم فاحشه بشوم "

شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده . " خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... (معلومه که نمي داني) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است. اين را مامان گفت. تا پارسال دلم ميخواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست . ... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . همه شان مرد هستند.براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند. تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:1 توسط سلما |

 

 

 

من از خود دلگيرم

و از حرفها و دلتنگي هايم

و از بي قراري هاي هميشگي

از اين حرفهاي تكراري كه نه

من از حرفهاي تازه ، دلگيرم

نمي دانم كه ذهن من چرا اينگونه تنها است

كه انگار عالمي دارد

و ديگر حرفهاي كهنه هم تازه مي گردند

و بيزارم

نه از دنياي رنگارنگ انسانها

كه از دنياي يكرنگ نفسهايم

و از ثانيه هاي يكسان گذشتن ها

كه دلتنگم

زِ هجرت نه

من از رسيدن هاي دير هنگام ، دلتنگم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:36 توسط سلما |

تنهایی من  

  پاکترین وباوفا  ترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام.

تنهایی من

 با شادیهای من شاد میشودو با غمهای من غمگین.

تنهایی من

هیچ وقتمرا تنها نگذاشته است.

من هرگز تنها نبودهام چون همیشه تنهایی من در کنارم بوده است.

در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی ندارد.

تنهایی من

به آسانیبدست نیامده است وبه آسانی هم از من جدا نمیشود.

تنهایی من

 از انتهاییک کوچه مه گرفته و غمگین با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمدهاست.

تنهایی من

 با تمامچیزهایی که در خود دارد مرا تنها نمیگذارد.

در تنهایی من

,غم,اندوه ,عشق شادی ,خاطرات من جای گرفته است.

در تنهایی من

 همیشهمیتوان صدای موسیقی را شنید.

در تنهایی من

 همیشه فیلمی برای دیدن وجود دارد.

در تنهایی من

همیشهکتابی برای خواندن هست.

در تنهایی من

 اشکهمچون مرواریدی میدرخشد.

من تنهایی خود رادوست دارم.

چون با وفاترین یاریاست که در تمام زندگی پیدا کرده ام.......

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 23:0 توسط سلما |

ايكاش در چشم هايت ترديد را ديده بودم


يا از همان روز اول از عشق ترسيده بودم


ايكاش آن شب كه رفتم از آسمان گل بچينم


جاي گل رز برايت پروانگي چيده بودم


گل را به دست تو دادم حتي نگاهم نكردي


آن شب نمي داني اما تا صبح لرزيده بودم

 
آن شب تو با خود نگفتي كه بر سرمن چه آمد

 
با خود نگفتي ز دستت من باز رنجيده بودم


انگار پي برده بودي ديوانه ات گشته ام من


تو عاشق من نبودي و دير فهميده بودم


از آن شب سرد پاييز كه چشم من به تو افتاد


گفتم ايكاش شب ها هر گر نخوابيده بودم


از كوچه كه مي گذشتيم حتي نگاهم نكردي


چشمت پي ديگري بود اين را نفهميده بودم


آن شب من و اشك و مهتاب تا صبح با هم نشستيم


ايكاش يك خواب بد بود چيزي من ديده بودم


تو اهل آن دوردستي من يك اسير زميني

 
عشق زمين و افق را ايكاش سنجيده بودم


بي تو چه شبها كه تا صبح در حسرت با تو بودن


اندوه ويرانيت را تنها پرستيده بودم


وقتي صدا كردي از دور با عشوه اي نادرت را

 
آن لهجه نقره اي را ايكاش نشنيده بودم


انگار تقصير من بود حق با تو و آسمان است


وقتي كه تو مي گذشتي از دور خنديده بودم


اما به پروانه سوگند تنها گناهم همين ست


جاي تو بودم اگر من صد بار بخشيده بودم

 
بايد برايت دعا كرد آباد باشي و سرسبز


ايكاش هرگز نبيني چيزي كه من ديده بودم


اندوه بي اعتناي چه يادگار عجيبي ست


اما چه شب ها كه آن را از عشق بوسيده بودم


حالا بدان تو كه رفتي در حسرت بازگشت


يك آسمان اشك آن شب در كوچه پايشده بودم


هر گز پشيمان نگشتم از انتخاب تو هرگز


رفتي كه شايد بدانم بيهوده رنجيده بودم


حالا تو را به شقايق ديگر بيا كوچ كافيست


جاي تو بودم اگر من اين بار بخشيده بودم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:21 توسط سلما |

در تمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

تنها به تو می اندیشم

به تو که احساس مرا نادیده نخواهی گرفت و مرا قبل از آنکه در مرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد، عشق مرا خواهی ستود و در باغ کوچک قلبم ؛ گل امید خواهی کاشت.

تنها چیزی که برایم ارزشمند است تو هستی،


تویی که نمی توانم حتی درخیالم به بی تو بودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکر کنم،

نمی دانم تا کی باید صبر کنم اما دوباره صبر می کنم چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیر از صبر کردن و تسلی یافتن با خاطرات زیبایت چاره ای ندارم،

نبودنت قلبم را سخت می فشارد

اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

یا تو خواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 20:27 توسط سلما |

 

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

کاش مرغ نفست با من بود

کاش با من بودی و می گفتی

که این قصه همه در فکرم بود

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

کاش چشمانم میدید روزی را

که دستانت محرم دردم بود

سیل اشکی گرفت چشمم را

این ها همه قصه ی عشقم بود

بی تو حتی در اوج خنده هام

بر لب خشکیده ام ماتم بود

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

این ذکر همه در فکرم بود

این ای کاشها همه در فکرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

کاش لحظه ای با من می بودی

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

آن شادی را ندیدم هرگز من

آن شادی همه در فکرم بود

تجربه ی بی مهری مرگ من است

این گفته کلام آخر بود

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

که همه دردم در رازت بود

کاش میگفتی حرف دلت را

ولی این حرف دل صدای نازت بود

این نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاری غم و غصه ی من

صدای دلنواز سازت بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:51 توسط سلما |

 

 دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 14:22 توسط سلما |

 

 

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:47 توسط سلما |

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

 

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:11 توسط سلما |

 

بهشت یا جهنم ؟ شما انتخاب کنید…

بهشت یا چهنم ؟

بهشت یا چهنم ؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:2 توسط سلما |

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:13 توسط سلما |

 

 
  مویه دل تنگی

 

خورشید که رو به غروب می‌نهد
و شب نرم نرم به خلوت من پا می گذارد
و من ستاره باران خدا را ‌می‌بینم
آن گاه بیشتر درد نبودن تو ر احساس می‌کنم
دلتنگ می‌شوم؛
دلتنگِ:
            
   لبخند شیرین تو
               حضور آرام تو در کنار من
              
رقص گیسوانت در سر انگشتانم
              
نوازش دستان مهربان وگرمت
              
فروغ چشمان معصومت
و وقتی که دل تنگ تو می‌شوم
ماه نیز بی فروغ است
و هزار زمستان در دل دارم
و جز یاد تو در شب‌های بی فروغ
هیچ روشنی ندارم
من می‌مانم
و دلی پر از درد
و سفره‌ای از عشق و غزل
خیال روی تو
که چون خورشید
تا صبح می‌درخشد
اگر نصیب من دستانت نیست
در خیال خود
شمع آرزوهایم را
با جرقه اشک روشن می‌کنم
و در اقیانوس ژرف خیال
دستان ظریف و مهربانت را
هزاران بوسه می‌زنم
و ناز نگاهت را
با نیاز دلم  پیوند می‌زنم
و با تو و یاد شیرین تو
سوار بر زورق اندیشه
تا فراسوی دشت آرزوها
تا آسمان آبی عشق
پرمی‌کشم و سفر می‌کنم
و تو را می‌خوانم
با غزل‌واره‌های خاموش دلم
و در سکوت
تا بلندای وجود
فریاد می‌زنم که
تا ابد دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:36 توسط سلما |

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم

در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای

از هیچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سردرگم و آشفته

نه در گذرگاه کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی
بدتر از سیاهی هست
بدتر از سیاهی هست

سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده

نه روسفید پیش یار
نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این
سواره عشق در غبار

راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشق ایکه یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:52 توسط سلما |

سلام

بازم با تاخیر

وبلاگم یک ساله شد.هیچ حسی ندارم نه دیگه به وبم نه هیچ چیز دیگه.

تمام.

۳۱ اردیبهشت تولدش مبارک.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:12 توسط سلما |

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش ۲ یا ۳ ماه بیشتر زنده نیست، یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که به هم نمیرسند، یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت بی وفا نیست، و یاد گرفتم که هر چه عاشق تری تنها تری....

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟ ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:41 توسط سلما |

 

تولدم ۱ فروردین بوددددددددددددد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:2 توسط سلما |

 

خیلی خوب...خیلی زودتبدیل شدبه خیلی بد...خیلی زود!!!

وهیچ کس به من چیزی نگفت وبه همین دلیل هیچ وقت سردرنیاوردم که خیلی خوب

چقدرزودتبدیل میشود به خیلی بد!!!

آفتاب...تبدیل شدبه سایه به باران!!!

شوروشوق...تبدیل شدبه لذت به درد!!!


ترنم ترانه های دل انگیزعاشقانه جایش رادادبه سردادن


سرودهای غم انگیز...خیلی زود!!!


با"تاابد"شروع شدوابدتبدیل شدبه گاهی به هیچ وقت!!!


و"مرادوست داشته باش"تبدیل شدبه"جایی هم درقلبت برای من درنظربگیر"


...خیلی زود!!!


خیلی خوب...زودترازآنکه فکرمی کردیم تبدیل شد به خیلی بد...خیلی زود!!!


اگرهیچ کس به تونگفته باشد حالادیگربایدبدانی


که خیلی خوب خیلی زودتبدیل می شودبه خیلی بد...خیلی زود؟؟؟!!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 23:33 توسط سلما |

 

سال نو مبارک امیدوارم همه سال خوبی داشته باشن

 و به ارزوهاشون برسن

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 19:13 توسط سلما |

 

دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:49 توسط سلما |

 

اي كسي كه بدون تو زندگي را با همه ي زيبايي هايش براي لحظه اي

هر چند نا چيز هم نمي خواهم

اي كسي كه زندگي را در چشمان بهاري ات

معنا مي كنم كاش مي دانستي اين قلب كوچك و عطش زده ام چگونه با ديدارت

بال و پري براي رهايي مي يابد بدون تو برگي در خزان زندگي ام برگي خزان ديده

در بهار زندگي برگي زرد و خشكيده كه با كوچكترين تلنگري زندگي را بدرود خواهم گفت

و رفتنت مانند طوفاني است كه هرگز مرا بر روي شاخه باقي نخواهد گذاشت.

پس با من بمان
__________________
آدما نميتونن تغيير نكنن ، رابطه ها نميتونن عوض نشن ، دنيا نميتونه ثابت بمونه ، ولي يه دوست ميتونه تا ابد يه دوست باشه . .

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:35 توسط سلما |

 

 

حال که مینویسم با قلبی شکسته ولی نالان مینویسم

حال نمیدانم چرا زندگی لبخندی بیش نیست

و زندگی من هم همراه با یک کینه به جهنمی پر از بی کسی تبدیل شده است.

مهربانم:

سالهاست که به دنبال یکی دیگر از ان خود میگردم

اما افسوس که همه خیالی بیش نیست.

ای کاش میتوانستم به همه ادمیان بفهمانم که

زندگی افسانه ای زود گذر بیش نیست.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:55 توسط سلما |

 

 

 

 

     

چه احساس نازنین و شیرینیه . . .

رو در رو با کسی که دوسش داری بشینی(اتیشگاه)

به چشاش نگاه کنی

تا

عمق وجودت،از یه گرمای عمیق آب بشه

قلبت پر تپش بشه

انگار که داره از سینت کنده میشه

چه احساس عجیبیه . . .

وقتی بخوای با انگشتات،صورتش رو حس کنی

با موهاش بازی کنی

از لباش...

خدای من... باور کردنی نیست...

اونی که میخوای...دوسش داری...عاشقشی...

کنارت باشه...باهات باشه...همراهت باشه...هم پات باشه...

ای خدا منو به عشقم برسون

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 14:11 توسط سلما |

 

 

عميق ترين درد زندگى مردن نيست، بلکه نداشتن کسى است که الفباى دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزى.....عميق ترين درد زندگى مردن نيست، بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمهاست ......عميق ترين درد زندگى مردن نيست، بلکه به دست فراموشى سپردن قشنگ ترين احساس زندگى است. .....عميق ترين درد زندگى مردن نيست،بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگى است که مجبورى آخرش را با جدايى به سرانجام برسانى

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:57 توسط سلما |

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:21 توسط سلما |

سالها در قفس ساخته از دوري تو

مثل يك بلبل سر گشته و شيدا و مريض

تك و تنها و غريب

گوشه اي مي نالم

آب من اشك غم و

ارزنم خون دل است

چهچهم زار دل و

آرزويم مرگ است

گوشه اي در شب تنهايي خود مي لرزم

شب تنهايي و بي فرجامم

بي گمان خواهد مرد

گر بيايي و كليد عشقت

قفس روح مرا باز كند

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 0:35 توسط سلما |

سلام من سلما هستم
امیدوارم از مطلبهای وبلاگ من خوشتون بیاد

Home
Email
Night Skin